نقد سودابه پویان مهر نویسنده و منتقد کتاب بر اثر موش ها و آدمها به قلم جان اشتاین بک

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، سودابه پویان مهر نویسنده و منتقد کتاب طی یادداشتی به نقد اثر موش ها و آدمها به قلم جان اشتاین بک پرداخت که متن آن را در ادامه به اختصاص می خوانید: رو در رو شدن با حقیقت و خوردن سیلی تلخ آن هزار بار بهتر از امیدواری عبث و بیهوده ی کش داری است که تو را شاید هرگز به وصال نرساند.
جان اشتاین بک نویسنده ی آمریکایی تبار کشمکش میان امید ،رویا و تلاش را در سال ۱۹۳۷ دوران اوج رکود اقتصادی آمریکا در تراژدی موش ها و آدمها ها به نمایش،گذاشت.
یک تراژدی اما حقیقت برای آنانکه امید واهی به آنچه که شاید بشود نبسته اند ،آنقدر قوی هستند که حاضرند رد سرخ سیلی حقیقت بر گونه های غیرت مندشان بنشیند تا اینکه ناز و نوازش یک امید و عبث بیهوده موهایشان را نوازش کند.
برای خودم سوال بود نام کتاب؟
حالا چرا موشها و آدمها و وقتی فهمیدم بیشتر تحسینش کردم
نام این کتاب برگرفته از شعر معروف رابرت برنز است که میگوید:
حتی بهترین نقشه های موشها و انسانها اغلب به طور غیر منتظره ای به هم میریزد.
آیا این جز ، حقیقت نیست ؟ و آیا این حقیقت چیزی جز غم نیست ؟
نویسنده در این کتاب داستان دو کارگر به نام های لنی و جورج را بیان میکند که در پی یک اتوپیا و ساختن آرمان شهر که در ذهن آنها یک مزرعه ی شخصی بود آواره ی مزرعه های مختلف هستند، مجبورند شبها در اتاق های مشترک روی کاه و گونی بخوابند و روزها کار کنند ،اما این رویای لعنتی که دست از سر آنها برنمیدارد آنها را تا کنون سرپا نگه داشته، جورج کوچک اندام و باهوش است و لنی با عقب ماندگی ذهنی و هیکلی بزرگ همیشه دردسر ساز ،آنها رویای داشتن یک تکه زمین را دارند که در آن آقای خود باشند اما رفتارهای لنی و آسیبهای خارج از کنترلش سد راه این رویاست
جورج وفادار است و از دوستش مراقبت میکند.
از دوستی که با وجود جثه ی بزرگ عاشق موشها و خرگوشهاست، آخر چطور میشود موجودی چنین بزرگی عاشق نوازش موشها و خرگوش های کوچک باشد انقدر که زیر نوازش انگشتان بزرگش بمیرند ، رویای داشتن یک مزرعه خرگوش در دلش سنگینی کند؟ آیا باید با خیال یک رویای محال بمیریم یا فراموشش کنیم و زندگی کنیم که نکند رویاهای ما هم موشهای کوچک و ناز نازی لنی باشند و به قول دکتر شریعتی گلبرگهای احساسی که زیر انگشتان تشریح ما می پژمرند.
تنهایی در جای جای کتاب موج میزند، همسر کرلی که با وجود آفرودیت بودن و زیباییش و میل به هم صحبتی،همسر مردی شده که جز مشت زدن و شاخ و شانه کشیدن برای دیگران ، هیچ نمیداند و زن آرزومند، در آرزوی یک هم صحبتی هر روز با کلی آرایش و بزک دوزک به اتاق کارگران سرکشی میکند تا شاید حتی از قشر بدبخت کارگر هم صحبتی برای رد و بدل کردن آنچه میخواهد پیدا کند ، همسر کرلی چطور؟ آیا باید برای تنها نبودنش تلاش میکرد یا حقش بود در تحقق رویایش بمیرد؟
کروکس سیاه پوست و پیر چطور ، او که در دخمه اش زندانی و تنها بود
و القصه گناهش سیاه پوست بودنش بود ،این شانس ژنیِ لعنتی .
آیا اگر بلوند و سفید پوست بود باز هم محکوم بود به تنهایی؟؟
کندی جاروکش معلول که وقتی سگ پیرش را با یک گلوله خلاص کردند و او تنها تر شد، برای فرار از تنهایی پول نداشته اش را خرج آرزوی محال داشتن مزرعه ی پر از خرگوش لنی و جورج کرد چون خواست تنها نباشد؟مزرعه ای که حتی هنوز وجود نداشت،اما حتما ارزشش را داشت چون فکر رسیدنش هم شیرین بود.
آیا تمام تلاشهای انسان برای فرار از تنهایی نیست؟
آیا رنج انسان بلاخره روزی تمام میشود؟؟
و چه زیبا انتخاب کرد جان اشتاین بک عنوان این کتاب را که :
حتی بهترین نقشه های موشها و انسانها اغلب به طور غیر منتظره ای بهم میریزد.
بله موشها و انسانها، این سیلی تلخ حقیقتی است که نویسنده بر گوش ما مینوازد که ما به اندازه همان موشها گاهی ناتوانیم که آمال و آرزوهایمان میتواند به آنی در برابر نیروهای خارج از کنترل مثل سرنوشت، شرایط اقتصادی و مالی و موقعیت اجتماعی ،خانوادگی،بیماری و شانس ،شانس این شانس لعنتی به هم بریزد .
شاید گاهی هم شانس طرف خوش سکه باشد مثل سکه ی شخصیت نقش اول فیلم مچ پوینتِ وودی آلن که در لحظه ی اول و آخر برایش شد و شد و آخر هم خوب شد.
تلخ است باورش که در دنیایی که شرایط خارج از کنترل ماست حتی رویاهایی که برایش زحمت کشیده ایم میتواند به سادگی به هم بریزد و این پیام یکی از مضامین اصلی کتاب به شمار میرود.
راستش این حقیقت و تاثیر عمیق این بیت شعر و نهادینه شدن آن در جانم با این قصه آنقدر زیاد است که دلم نمیخواهد از محتوا بیرون بیایم و به سراغ نقد فنی بروم ،اما توصیف قصه به گونه ای بود که حتی میتوانستی صداها را بشنوی صدای محو شدن قدمها ، پای اسبها،شیهه کشیدنشان ،آواز پرندگان ،انگار قصه زنده بود و نفس میکشید ، من قهرمان را تمام کارگران بیچاره ای دیدم که در رویای آزادی و رسیدن به زندگی آرام آنچه که حق هر انسانیست تلاش میکردند و متاسفانه ضد قهرمان را چیزی جز شانس و نیروهای خارج از کنترل ندیدم همانها که رویای انسان و برنامه هایش را فرو میریزند.
بله قهرمان برای من اینجا انسان است و تعدادش به وسعت تمام انسانهای زمین.
توصیف کاراکترها همانطور که در بالا شرح دادم بی نظیر بود آنقدر که قلبت از دانستن حقیقت کاراکترها و جنگهایشان بر سر آرزو فشرده شود.
تعلیقی در یک روایت خطی قصه پیداست، این تعلیق که آیا آنها موفق میشوند بلاخره به رویای داشتن یک مزرعه برسند ؟ آیا موفق میشوند زمستانهای سرد را در اتاقی در مزرعه که حالا دیگر برای خودشان است کنار آتش بخاری که هیزمهایشان را خودشان در آن ریخته اند بیاسایند؟ تعلیقی که حتی در آخر داستان پس از مرگ اجباری و تلخ یکی از آنها باز بجا می ماند.
این تعلیق، رنگی پررنگتر از داشتن یک مزرعه توسط آدمهای قصه ی اشتاین است. تعلیقی به گستردگی ذهنهای تمام ما آدمهای دعوت شده به اجبار بر روی زمین.
آیا پس از آنکه رنجها بر ما وارد میشوند، پس از اینکه ترک میشویم، پس از آسیبهای مالی اقتصادی ،جانی، پس از آنکه گاهی عزیزانمان را در پی تصادف ،مرگ،بیماری یا آن ضد قهرمان (شانس) در خاک باغچه میکاریم و اشک میریزم، آیا باز میتوانیم به برآوردن یک رویا ،امید داشته باشیم ؟ آیا انسان در سراسر عمرش از تعلیق رنج نمیبرد؟ آیا تعلیق طبیعت بزرگترین رنج انسان نیست؟؟ چگونه میشود از آن رها شد.
پی نوشت : نقد را تلخ نوشتم چون داستان تراژدی تلخی از حقیقت بود .
این ادبیات اجتماعی جان اشتاین بک را بخوانید اگر حقیقت اذیتتان نمیکند در غیر این صورت در خط تعلیق رویا بدوید ،شاید آفتاب دولتی بدمد و مزرعه و خرگوشها به شما برسد .
پی نوشت دو: با تمام تلخی اش من که میدوم شما را نمیدانم، چرا که امید تنها انتقامیست که میتوانیم از آن ضد قهرمان سنگدل (شانس) بگیریم.
سودابه پویان مهر اسفند ۱۴۰۳ ،روی خط تعلیق یک رویا