یادداشت جعفر گودرزی: فیلم زندگی دوگانه ورونیکا مثل فریادی که دیوار سکوت را می‌شکند

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، جعفر گودرزی رییس انجمن منتقدان طی یادداشتی در خصوص فیلم زندگی دوگانه ورونیکا به اختصاص نوشت: درد کهنه مثل بوی نمِ دیوارهای قدیمی است؛ هرچقدر هم که در را باز بگذاری، باز هم در مشام می‌ماند. زخمی که مرهم نشده باشد، ریشه می‌دواند، در جان رسوب می‌کند، در خاطره‌ها تکثیر می‌شود. آدم‌ها خیال می‌کنند که زمان، زخم‌ها را می‌پوشاند، اما زمان تنها به دردها فرصتی می‌دهد تا عمیق‌تر شوند، بدون آنکه نشانه‌ای از خود به جا بگذارند.

من زخم تازه می‌خواهم. زخمی که سنگینی گذشته را از تنم بشوید، که مثل تبر، بندهای پوسیده‌ی خاطرات را قطع کند. زخمی که مرا از خون کهنه تهی کند، تا دوباره حس کنم که زنده‌ام. درد نو، مثل سیلی‌ای که مرا از بی‌حسی بیرون می‌کشد، مثل فریادی که دیوار سکوت را می‌شکند، مثل سرمایی که از تبِ ماندن نجاتم دهد. زخم تازه، پنجره‌ای‌ست که به فراموشی باز می‌شود، هرچند که خود زخمی برای به یاد آوردن باشد.

من خود اندوهم، رشته‌ای گره‌خورده در تار و پود شب، نفسی که در حفره‌ی بادکنک دمیده می‌شود و درست لحظه‌ای که به اوج می‌رسد، تمام. من آوازی خاموشم در گلوی قناریِ در قفس، برگی که پیش از افتادن، در باد می‌رقصد تا دست‌کم سقوطش، شکوهی داشته باشد. زندگی‌ام هیچ‌گاه باشکوه نبود؛ نه در طنین گام‌هایم بر سنگفرش خیابان، نه در بازتاب چهره‌ام در آیینه‌ی غبارگرفته‌ی روزها. اما آرزویم این است که پایانم باشکوه باشد؛ مثل آتش‌بازیِ بی‌موقع در نیمه‌شب، مثل شمعی که لحظه‌ی خاموشی، شعله‌اش برای آخرین بار زبانه می‌کشد و سایه‌ها را بر دیوار می‌رقصاند.

زندگی همیشه دوگانه است، اما برخی از ما تنها نسخه‌ای ناتمام از خود را زندگی می‌کنیم. اگر قرار است محو شوم، بگذار پایانم، آخرین ضربه‌ی طبل پیش از سکوت باشد، انفجاری در آسمان خاموش، شهابی که در تاریکی خطی از نور می‌کشد و پیش از ناپدید شدن، جهان را به تماشا وامی‌دارد. نمی‌خواهم آرام و بی‌صدا فراموش شوم، نمی‌خواهم مثل شعری ناتمام در حاشیه‌ی کتابی خاک‌گرفته بمانم.

بگذار در پایان، شکوهی باشد که نبودنش را جبران کند. شاید در جایی دیگر، در نوری دیگر، در تصویری دیگر، کسی که من می‌توانستم باشم، زخم‌هایش را التیام داده باشد، گاهی آدم‌ها مثل ورونیک فیلم کیشلوفسکی در نورِ زردِ اندوهِ خود محو می‌شوند، پیش از آنکه کسی معنای زخم‌هایشان را بفهمد. شاید او هم، مثل من، در پی زخم تازه‌ای بود که گذشته را از تنش بشوید… اما اینجا، اینجا فقط همان بازتاب محو از آن‌چه می‌توانست باشد، باقی مانده است…

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا