نقد مصطفی تیموریان بر نمایش “بیستو هیچ”/ نوری که سایهاش سنگین بود

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، مصطفی تیموریان نویسنده و بازیگر طی یادداشتی به اختصاص در نقد نمایش “بیستو هیچ” نوشت: صحنه که روشن شد، انتظار داشتم شاهد جریانی باشم که مرا با خود ببرد به جایی که باید، اما آنچه دیدم بیشتر شبیه موجی بود که در نیمه راه، پیش از رسیدن به ساحل، جان داد. “بیستو هیچ” شروعی داشت که نوید یک نمایش متفاوت را میداد، اما رفتهرفته در میان سایههای خودش گم شد.
ورود سحر خرمنژاد به صحنه، با گریم و لباس خاصش، نقطه شروعی بود که میتوانست صحنه را برای او کند، اما نشد. نقشی که زبانش بریده شده بود، میتوانست سرشار از زبان بدن، نگاهها و میمیکهایی باشد که کلمات را بینیاز از گفتن کنند، اما بازی او کمرمق بود و شخصیت در اختیارش قرار نگرفت. در واقع، او روی صحنه حضور داشت، اما شخصیت را از آن خود نکرد.
اشکان دلاوری، که در “سریال زخم کاری” توانسته بود با بازی دقیقش درخشش داشته باشد، اینجا در خاموشی فرو رفته بود. انگار روح آن بازیگر توانمند، در این نمایش جایی برای جولان پیدا نکرده بود. بازیاش نه قدرتی داشت و نه تأثیری که بتواند در ذهن بماند.
بیتا عزیز، که پیشتر در نقش روباه “گربه نره و روباه مکار” توانسته بود شخصیتی را بسازد که بر پرده ذهن تماشاگر باقی بماند، اینجا در حصار متنی کمجان و هدایت ضعیف کارگردان، نتوانست جادوی خود را تکرار کند. گویی روباهی که روزی درخشیده بود، این بار در تاریکی جنگلی از دست رفته، راه خود را گم کرده بود.
در میان همه بازیگران، اگر نامی را بتوان با اطمینان خاطر یاد کرد، کاوه مرحمتی است. او نهتنها نقش خود را درک کرده بود، بلکه توانسته بود از بدن، میمیک و بیانش بهدرستی استفاده کند. انگار او تنها کسی بود که چراغ کوچکی در دست داشت تا در این راه مهآلود، مسیرش را پیدا کند.

اما مشکل از کجا بود؟ متن و کارگردانی.
فرید قادرپناه، بهعنوان نویسنده و کارگردان، نتوانسته بود تعلیق لازم را در داستان ایجاد کند. نمایش، هدف مشخصی را دنبال نمیکرد و شخصیتها در فضایی سردرگم سرگردان بودند. تماشاگر بارها از خودش میپرسید: «دقیقاً دنبال چه چیزی هستند؟ قصه کجا میخواهد برود؟» و پاسخی دریافت نمیکرد. متن، ستون فقرات یک نمایش است، اما اینجا، این ستون چنان لرزان بود که کل اجرا را به لرزه انداخته بود.
کارگردانی نیز به همان اندازه پراکنده و بیانسجام به نظر میرسید. میزانسنها شلخته بودند، ریتم و تمپو درنیامده بود، و ضربآهنگ اجرا بارها افت میکرد. بازیگران بااستعداد، تحت هدایت نادرست، نتوانسته بودند ظرفیتهای خود را به نمایش بگذارند. نتیجه؟ بازیهایی که نه در ذهن میمانند و نه در قلب تأثیر میگذارند.
اما نمایش یک نجاتدهنده داشت؛ نوری که از پس این حجم از ضعف، همچون چراغی در تاریکی میدرخشید. طراحی نور علی کوزهگر بینقص و چشمنواز بود، و آرش آقابیگ، که همیشه در جلوههای ویژه توانمند بوده، اینجا هم همان سطح از کیفیت را ارائه داده بود. این دو، نمایش را از فروپاشی کامل نجات دادند و حداقل یک تصویر زیبا به تماشاگر هدیه کردند.
طراحی لباس الهام شعبانی، قابل قبول بود. نه آنچنان درخشان که تماشاگر را به تحسین وا دارد، و نه آنقدر ضعیف که در لیست کاستیها جای بگیرد. اما وقتی همه چیز از کارگردانی تا شخصیتپردازی در ضعف باشد، لباسهای خوب هم روی صحنه هدر میروند.
و اما سالن؛ شبی که این نمایش را دیدم، در حالی که آخر هفته بود، صندلیهای خالی بیش از اندازهای که انتظار میرفت، به چشم میآمدند. گویی تماشاگران، بیست را به هیچ فروخته بودند و ترجیح داده بودند که در سکوت خانههایشان بمانند. شاید دلیل این بیاعتنایی، همان چیزی باشد که من هم در پایان نمایش حس کردم: اثری که در آغاز نویدبخش است، اما در ادامه از نفس میافتد، تماشاگر را نهتنها همراه نمیکند، بلکه او را پس میزند.
و در پایان…
من این نقد را نه از سر نفی و نه از سر نادیده گرفتن تلاشهای گروه نمایش مینویسم. اتفاقاً برای تکتک این افراد ارزش قائلم و برایشان آرزوی موفقیت دارم. همین که هنوز در این شرایط وانفسا چراغ تئاتر را زنده نگه میدارند، شایسته احترام است. اما حقیقت این است که “بیستو هیچ”، بیش از آنکه بیست باشد، در هیچ فرو رفت.