نقد جعفر گودرزی: نقد فیلم غریزه، در محاق غریزه و تقدیر

به گزارش آژانس خبری سینمادرام، جعفر گودرزی رئیس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران نوشت:

سیاوش اسعدی فیلمسازی است که سینمایش را وام‌دار گذشته می‌داند. او در غریزه بار دیگر به دل تاریخ می‌زند.به روزگاری که عشق هنوز با طعم دود و باران و رفاقت‌های زخمی همراه بود. فیلم، قصه‌ای آشنا دارد: پرسه‌زنی در ویرانه‌های یک زندگی، میان مردی که می‌خواهد دِینی را ادا کند، پسری که سودای عشق و سینما دارد، و دختری که در معادله‌ای از پیش نوشته‌شده گرفتار شده است. همه‌چیز بوی نوستالژی می‌دهد، اما آیا این نوستالژی توانسته است قصه‌ای تازه بیافریند؟

غریزه بیش از آنکه داستان یک مثلث عشقی باشد، روایتی از سه مفهوم متضاد است: عشق، وظیفه و اجبار. رسول‌خان، کامی و آتیه، هر یک در مداری از سرنوشتی محتوم گرفتارند.یکی در سودای ادای دین، یکی در تمنای عشق، و دیگری در تلاش برای گریز از تقدیری که دیگران برایش نوشته‌اند. اما این دلبستگی به سینمای گذشته، تا چه اندازه توانسته است به خلق یک روایت مستقل و منسجم کمک کند؟

فیلم با تنش‌های درونی شخصیت‌هایش جان می‌گیرد. کامی، پسر رسول‌خان، دلبسته‌ی دختری است که او را به سینما، به رویا، و به جهانِ پنهانِ فیلم‌ها پیوند می‌دهد. اما این عشق، پیش از آنکه فرصتی برای شکوفایی داشته باشد، به بن‌بست می‌رسد. آتیه تنها در حاشیه‌ی یک معامله معنا پیدا می‌کند—معامله‌ای که بوی سرنوشت‌های از دست‌رفته را می‌دهد. رسول‌خان، مردی که میان وظیفه و احساس، راهی را انتخاب می‌کند که نه برای خودش، نه برای پسرش، و نه حتی برای زنی که قرار است سرنوشتش را بپذیرد، پایانی خوش ندارد.

سینمای اسعدی، بیش از آنکه به علت و معلول‌های روایی متکی باشد، به قاب‌ها و فضاها تکیه می‌کند. تصویرهایی از باران، از سیگار، از شب‌های خلوت و جاده‌های متروک، فیلم را از نظر بصری غنی می‌کنند، اما وقتی از منطق داستانی بپرسیم، پاسخ‌ها مبهم‌اند. تصمیم‌های شخصیت‌ها، بیش از آنکه از دلِ روایت بیرون بیایند، گاه به‌خاطر حس‌وحال صحنه‌ها شکل می‌گیرند. چرا رسول‌خان چنین راهی را برای ادای دین برمی‌گزیند؟ چرا کامی به این سرعت از شور عشق به ویرانی و خشم می‌رسد؟ چرا آتیه، بی‌چالش، سرنوشتی را که دیگران برایش نوشته‌اند، می‌پذیرد؟

نقطه‌ی اوج فیلم، همان‌جایی است که کامی، آخرین پرده‌ عشقش را با آتش زدن اتومبیل قدیمی به پایان می‌رساند و خود را به دست سفری نامعلوم می‌سپارد. او، همچون بسیاری از قهرمانان ملودرام‌های کلاسیک، راهی را انتخاب می‌کند که پایانش را نمی‌داند. اما این پایان، اگرچه حس‌برانگیز است، آیا به لحاظ داستانی درست بنا شده است؟

غریزه فیلمی است که درونش پر از عشق‌های ناکام، پدران مغبون، پسران سرکش و زنانی است که میان وظیفه و آزادی در نوسان‌اند. سینمایی که می‌خواهد به سنت ملودرام‌های قدرتمند گذشته ادای دین کند، اما گاهی در سایه‌ی آن‌ها محو می‌شود. شاید اگر فیلم، بیش از آنکه در حس‌وحال غرق شود، درام را با منطقی قوی‌تر هدایت می‌کرد، می‌توانست از زیر سایه‌ی گذشته بیرون بیاید و ردپای خودش را در سینمای امروز ثبت کند.

سیاوش اسعدی، تجربه اش بازآفرینی حال‌وهوای فیلم‌های دهه‌ی پنجاه است. میزانسن‌های او پر از قاب‌هایی با عمق میدان، سایه‌های سنگین، و نورپردازی‌هایی است که تلاش می‌کنند گذشته را احضار کنند. طراحی صحنه و لباس، به‌ویژه در بازسازی فضای پیش از انقلاب، با دقت اجرا شده و حالتی ارگانیک دارد. اما مشکل فیلم جایی است که فرم، به‌جای پیش‌بردن روایت، گاهی جای آن را می‌گیرد.

فیلم می‌خواهد ملودرامی پرشور باشد، اما گاهی در مرز بین غریزه و تقدیر، فرم و محتوا، گذشته و حال، بلاتکلیف می‌ماند. اسعدی، به‌عنوان فیلمسازی که تسلط خوبی بر بازسازی فضای نوستالژیک دارد، اگر بتواند قصه را به‌اندازه‌ قاب‌هایش عمیق کند، می‌تواند سینمایی فراتر از یادآوری گذشته بیافریند،سینمایی که خودش حرفی برای گفتن داشته باشد.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا